شمارهٔ ۷۹۸
کم همنفسی پاکدل و راست زبان بودجز شمع بهر کسکه نشستیم زیان بود
دیدیم پری را نه چنان بود که گفتیمبسیار شنیدیم چو دیدیم نه آن بود
در خاطر ما بود که جان صرف تو گرددهر نکته که در خاطر ما گشت همان بود
از سینه صد پاره بیکبار عیان شدحال دل ما کز نظر خلق نهان بود
در صومعه سجاده نشین نیز چو دیدیمدر حلقه ذکر از غم دل نعره زنان بود
امروز نه لب میگزد از کینه من بازتا بود مرا یار چنین دشمن جان بود
اهلی تو همان روز که دیدی رخ آن مهحال شب غم پیش تو چون روز عیان بود