شمارهٔ ۷۹
گر شبی بردارد آن شمع از مه عارض نقاببا وجود او عدم باشد وجود آفتاب
بیستون از پا در آرد آه سر مستان عشقروز عشق است این نه روز مستی جام شراب
ایکه از طوفان غیرت غافلی در بحر عشقدر دماغ خود میفکن باد نخوت چون حباب
هر گه آن مه باده نوشد جرعه بخشد غیر رامست من از آتش غیرت کند دلها کباب
مدعی ماراست ظاهر نقش و باطن پر ززهرما چو گنجیم از درون معمور و از بیرون خراب
گر بدوزخ این دل سوزان بود در پهلویمآتش دوزخ بود از پهلوی من در عذاب
چشم اهلی تا بخوابت دید آسایش نیافتدیده و دل خسته آسایش نبیند جز بخواب