گنج

شمارهٔ ۷۸۹

دل خورد غم که چرا مرده صفت خاک شودزنده چون شمع بسوزش که زغم پاک شود
نه من از زخم فراق تو جگر چاک شدمگر بکوهی رسد این زخم جگر چاک شود
گر سگ کوی تو خونم بخورد غم نبودغم از آنست که دیوانه و بی باک شود
چند سوزد فلک از داغ فراقت دل خلقآه اگر دود دل خلق بر افلاک شود
همه جا در ره من خار بلا میرویدبسکه باران غم از دیده نمناک شود
سر اهلی که سجودش همه در پای تو بودبهتر آنست که هم در قدمت خاک شود