شمارهٔ ۷۸۲
آن نوجوان ز جور پشیمان نمیشودوین پیر بت پرست مسلمان نمیشود
کارم ز دست عشق بمردن کشید دلاز کار خود هنوز پشیمان نمیشود
یکشب نمیشود که زغم دست یاربمبا جیب صبح دست و گریبان نمیشود
حیران آن جمال نه تنها منم که عقلحیران آن کسی است که حیران نمیشود
ای گریه میل در نظرم کش باشک گرمکز دست دیده کار من آسان نمیشود
گفتی که گنج عشق نهان دار و عیش کنگنجی است عشق یار کهه پنهان نمیشود
آن آتشی که در دل اهلی ز لعل اوستتسکین بآب چشمه حیوان نمیشود