گنج

شمارهٔ ۷۷۰

دی نظر دیده بر آن نعل سم توسن کردصیقلی دید که آیینه جان روشن کرد
دوست شد یارم و یاران بمن اغیار شدنددوست بنگر که همه خلق جهان دشمن کرد
این نه آن بود که شد همسخنم وقت وداعجان من بود که میرفت و سخن با من کرد
خار در دیده من باد بجای مژه امگر دلم بی رخ او چشم سوی گلشن کرد
عاشق غمزده بی او چو بگلشن بگذشتگلشن او دو دل سوخته چون گلخن کرد
دل تاریک مرا خانه خود کرد و خوش استکه به تیر مژه آن خانه پر از روزن کرد
سایه بر عرش برین کی برسد چون خورشیدهرکه چون اهلی مسکین نه در او مسکین کرد