گنج

شمارهٔ ۷۶۹

یک سخن گفت آن لب و جان شهیدان تازه کردمرده صد ساله را گفتار او جان تازه کرد
نرگسش از غمزه خون صد چو من بیچاره ریختنامسلمان بین که خون صد مسلمان تازه کرد
آتشی پنهان که در خاکستر من مانده بودکاوکاو غمزه آن چشم فتان تازه کرد
نرگس چشم از نسیم جیب یوسف گر شکفتبوی او داغ کهن بر پیر کنعان تازه کرد
آن تبسم کردن پنهان و آن کان نمکمرهم دل شد ولی صد زخم پنهان تازه کرد
یک نظر در چشم اهلی جلوه کرد آن مشگمویصد پریشانی بر این پیر پریشان تازه کرد