گنج

شمارهٔ ۷۶۲

سبز لیلی وش من آنکه مرا مجنون کردنمک او جگر ریش مرا پر خون کرد
تا نشاط غم او در دل من جای گرفتغم عالم همه از خاطر من بیرون کرد
چشم و ابروی خوشش گرچه دلم سوخت مپرسآنچه با جان من آن لعل لب میگون کرد
گنج عشق است دلم از غم آن دانه خالاین چه گنجیست که موری چو مرا قارون کرد
ای رقیب اینهمه نخوت چه فروشی که بتوگوشه چشم علی رغم من محزون کرد
هرکخ دید آن صنم آراسته همچون بت چیننامسلمان بود ارقبله مه گردون کرد
کشتی می مده ای همنفس از دست که دوستدیده اهلی دلسوخته را جیحون کرد