گنج

شمارهٔ ۷۶۱

رخ تو داغ کهن تازه از ملاحت کردملاحت تو مرا تازه صد جراحت کرد
طریق زنده دلان در غم تو بیداری استکسیکه مرد درین راه خواب راحت کرد
اگرچه چون گل نو آفتاب صبح دمیدرخ تواش خجل از غایت صباحت کرد
ز حیرت رخ خوب تو لال شد بلبلاگرچه پیش گل اظهار صد فصاحت کرد
ندید به زه دهان تو چشمه نوشیخضر که روی زمین سر بسر سیاحت کرد
حدیث اهلی از آن نیست خالی از نمکیکه از لبان تو دریوزه ملاحت کرد