گنج

شمارهٔ ۷۵۶

نفی خوبان کردم از خاطر که بار خاطرندتا زخود غایب شدم دیدم که در دل حاضرند
از فریب مردم چشم بتان ایمن مباشکاین سیه دل مردمان هم کافر و هم ساحرند
جز سر تسلیم در پای بتان نتوان نهادچون بکشتن حاکم و برزنده کردن قادرند
صبر بی شیرین لبان تلخ است اما چاره نیستدردمندان بلا خواهی نخواهی صابرند
پیش ما نادیده زاهد وصف حورعین مکنگرچه پنهانند از چشم تو بر ما ظاهرند
اهلی از هجر پری رویان نشاید ناله کردهر کجا هستند بر حال دل ما ناظرند