گنج

شمارهٔ ۷۵۴

مرا بکوی تو شوق از در نیاز آوردبیا که شوق تو ما را ز کعبه باز آورد
چو لاله داغ بخود سوختم ز کوره عشقمرا غم تو درین کوره گداز آورد
غرور حسن مه و سرو ناز بشکستیشکست هرکه به پیش تو کبر و ناز آورد
خیال قبله روی تو آسمان چون بستفرشته را بهوای تو در نماز آورد
نیازمند توام از درم چه میرانیبخود نیامدم اینجا مرا نیاز آورد
لطیفه دگرست این نه حسن ایخواجهکه روی خاطر محمود در ایاز آورد
نبست زخم دل از بهر دلخوشی اهلیز روی غیر، در دل بهم فراز آورد