شمارهٔ ۷۴۲
مست رفتی و ز شوقت جگرم چاک بمانددل بخون غرقه از آن روی عرقناک بماند
همه از مهر تو چون ذره بر افلاک شدنددل بی طالع ما بود که در خاک بماند
روز مردن نشدی نخل سر تابوتمدر دلم حسرت آن قامت چالاک بماند
مردن از زهر جفایت بدلم تلخ نبودتلخی آن بود که در حسرت تریاک بماند
اهلی آن گل شد و ما را برقیبان بگذاشتزان گلستان به حببان خس و خاشاک بماند