گنج

شمارهٔ ۷۴۱

کی شود سرو من آگه ز دل افکاری چندتا چو گل در ته پا نشکندش خاری چند
چون گل از پرده برون آی و مبین لاله صفتخانه آتش زده سوخته زاری چند
ایکه با همنفسان روز و شبی میخوارهنفسی نیز بر آور به جگر خواری چند
روز و شب قصد رقیبان تو آزار دل استبجز این هیچ ندانند دل آزاری چند
یار آن باش که باری ز دلی برداردنه کسی کو بدل ریش نهد باری چند
اهلی از دوست طلب کام نه از اهل ورعمطلب فیض دل از صورت دیواری چند