گنج

شمارهٔ ۷۴۰

مپرس یوسف من کز تو گلرخان چونندچو گل بریده کف از رشک و غرقه در خونند
فتاده سلسله مو بپای مهرویانکنایتی است که بهر تو جمله مجنونند
از آن حساب نپرسند از شهیدانتکه گر حساب کنند از حساب بیرونند
بهانه جام شراب است ورنه سرمستانخراب نرگس ساقی و لعل میگونند
غمین مبین دل ناشاد عاشقان اهلیکه محض دل خوشی اند آنزمان که محزونند