شمارهٔ ۷۳
نیست آن در که ز گوش آمده تا دوش ترامی چکد آب لطافت زبنا گوش ترا
یک نگاه از رخ زیبات مرا هست طمعدین ترا عقل ترا صبر ترا هوش ترا
آه من سوخت جهانی تو عجب سنگدلیکه نیارد نفس سوخته درجوش ترا
گرنه در خون دل خود شوی آغشته چو صیدکی سک یار کند دست در آغوش ترا
یار آنگاه کند با تو سخن از سر لطفکه ببیند ز حدیث همه خاموش ترا
گر براند زرهی از ره دیگر باز آیکه بیک ره نکند یار فراموش ترا
خرقه پوشان همه از رشک تو اهلی سوزندکه مریدند جوانان قبا پوش ترا