گنج

شمارهٔ ۷۱۴

فکر وصلت کسش خیال مبادکس در اندیشه محال مباد
در پریزاده مردمی نبودآدمی زاده را زوال مباد
گر بنوشی بجای می خونمخون من هرگزت هلال مباد
هیچ پیری چو من برسواییمست طفلان خورد سال مباد
در وبال است دایم اختر عقلکوکب عشق را وبال مباد
فتنه راه مرغ خاطر کسدانه و دام و زلف و خال مباد
در خم سنبل شکسته اوکس چو اهلی حال مباد