شمارهٔ ۷
تا روز حشر کم نشود سوز داغ ماهرگز به یُمن عشق نمیرد چراغ ما
مست فراغتیم باقبال می فروشخلوت نشین بخواب نه بیند فراغ ما
پرورده هوای گلستان آن گلیمتاب نسیم خلد ندارد دماغ ما
ماراست خوش گوار تر از آب زندگیگر یار زهر می فکند در ایاغ ما
باغ گلی است هر ورق ما زوصف دوستدامان گل برند حریفان ز باغ ما
چون گل شکفته ایم و دل آزرده همچو سروهر چند خار غم دمد از باغ وراغ ما
اهلی چو لاله داغ غم او نهان مکنتا مدعی بخاک برد رشگ داغ ما