شمارهٔ ۶
تا دیده ام بخواب شبی بوتراب راچشمم دگر بخواب ندیده است خواب را
شاه نجف که نقد وجودست در جهانگنج وجود اوست جهان خراب را
هر کس که یافت خاک در او بهشت یافتآری بهشت خاک درست این جناب را
ای آفتاب تا شده یی در نقاب غیبظلمت گرفته است بر افکن نقاب را
تا ماه نو بشکل رکابت بر آمدهصد حسرت است بر مه نو آفتاب را
مه را اگر مجال عنان گیری تو نیستچندان مجال ده که ببوسد رکاب را
اهلی نظر بعالم روحانیان گشادتا سرمه ساخت خاک در بوتراب را