گنج

شمارهٔ ۶۹۲

سحر چو آه من می پرست میخیزدبهر که میوزد از خواب مست میخیزد
کسیکه با تو چو یاری نشست و خاست کندچه جای دل ز سر هر چه هست میخیزد
مگر بسوخت دل زار کز درون دودیبلند میشود و ناله پست میخیزد
زهی فریب تو ای بت که گر مسلمانینشست با تو دمی می پرست میخیزد
مگر به تیغ تو اهلی ز غم رهد ورنهکرا بغیر تو کاری ز دست میخیزد