گنج

شمارهٔ ۶۹

در گریبان ریز ساغر زاهد سالوس راتا بسوزد ز آتش می خرقه ناموس را
خسته دل را دمی جانبخش می باید طبیبعیسیی جو کین کرامت نیست جالینوس را
چون گدایانم بهل کز دور می بوسم زمینزانکه من لایق نبودم دولت پابوس را
گرنه در دل آتشین رویی بود از دل چه سودشمع اگر نبود چه خاصیت بود فانوس را
کاسه‌یِ مِی گیر چون نرگسْ که دوران فلککاسه‌یِ سرْ خاکِ ره کردست کیکاوس را
زیور حسن تو از فر سعادت چون هماستحاجت زیور نباشد جلوه‌ی طاووس را
بیش ازین اهلی، نشاید بت پرستی را نهفتطبلْ پنهان چون توان زد؟ فاش کن ناقوس را