گنج

شمارهٔ ۶۸

پیش از آن کین گرد هستی سر زند از خاک مابا رخ خوبت نظر می‌باخت چشم پاک ما
دیگران از داغت ای گل همچو سرو آزاده‌اندبرق رخسارت نسوزد جز خس و خاشاک ما
آتش سوزنده‌ای ای شمع و ما پروانه‌ایمگرد آتش کس نگردد جز دل بی‌باک ما
غیر شمع از اهل مجلس کس دلش بر ما نسوختدر دل خوبان نگیرد آه آتشناک ما
جان بیماران دل را جز اجل چاره نبودگر اجل بر دیگران زهرست شد تریاک ما
در گلستان جهان زان روی خاک ره شدیمتا به یاد لاله‌رویان گل دمد از خاک ما
غم مخور اهلی ز چاک سینه کز اقبال عشقیوسف جان سر زند آخر ز جیب چاک ما