شمارهٔ ۶۷۹
چو آتشپاره ام ، از در درآمد خانه گلشن شدچه آتشپاره کز رویش چراغ دیده روشن شد
خیال دانه خالش من از دل چون کنم بیرونکه آن تخم بلایکدانه بود امروز خرمن شد
ملامت تا به کِی ، زاهد قیامت سر نخواهد زدکه از بهر بتان ، چون من مسلمانی برهمن شد
به کنج غم نماند از من بغیر از ذره خاکیکه آنهم باغبار آه من بیرون ز روزن شد
دل گمگشته ام پیدا نشد جز در خیال آخرتن چون رشته هم ظاهر مگر در چشم سوزن شد
نماند آن یاری از بختم که بودش دوستی اهلیجفای بخت من بنگر که با من درست دشمن شد