شمارهٔ ۶۵۸
با همه شاد و ملول از من بیچاره شودبیم آنست کزین غصه دلم پاره شود
آنکه ناشسته لب از شیر چنین میکشدموای بر جان من آنروز که میخواره شود
غم جان نیست مرا گر کشد از خوی بدمجان فدایش غم از آنستکه خو کاره شود
تا کی آن زلف سیه دل که پریشان باداعاشق سوخته را مانع نظاره شود
از گرفتاری اهلی چه ملول است ایکاشیک اشارت کند از غمزه و آواره شود