شمارهٔ ۶۵
اگرچه از رخ خود چشم بسته یی ما رانهان ز چشمی و در دل نشسته یی ما را
ز جعد زلف تو هر موی ماست زنجیریچرا درین همه زنجیر بسته یی ما را
تو را که طاقت آهی ز خوی نازک نیستچرا به سنگ ستم دل شکسته یی ما را
زما به خشم مرو ای طبیب خسته دلانبیا که مرهم دلهای خسته یی ما را
مگو که در دل اهلی خیال غیر گذشتکه لوح خاطر ازین حرف شسته یی ما را