شمارهٔ ۶۴۸
من مجنون نمی یابم کسی محرم به حال خودبیار آینه تا گویم حکایت با مثال خود
خیالت اینکه با من باشی و از دیگران پنهانمگر در سینه چاکم درآیی چون خیال خود
چنان بی طالع از یارم که فالی هم اگر گیرمفرو شویم باشک نا امیدی نقش فال خود
من خونین جگر را سوخت گویی کوکب طالعکه همچون نافه دور افتادم از مشکین غزال خود
چو اهلی بر سر راهش مدام آیم که تا باریسلامی گویم و هرگز نمی یابم مجال خود