گنج

شمارهٔ ۶۴۶

سایه کی بر خاک من آن سر و چالاک افکندشمع از آن نبود که هرگز سایه بر خاک افکند
من در عمری ز دلتنگی ندارم خنده ییعاقبت چون پسته این غم بر دل چاک افکند
تا بکی گرد رهت باد از جبین من بردکی بود کاین طوطیا در چشم نمناک افکند
دوزخی گردد هر آن منزل که من منزل کنمبس که آهم آتشی در خاک و خاشاک افکند
با چنین آه جر سوزی که اهلی می‌کشدگر نیابد کام خود آتش با افلاک افکند