شمارهٔ ۶۴۲
در کوی بتان جز بفقیری نتوان بودبا نوش لبان از سر سیری نتوان بود
در بحر بلا غرقه توان بود به امیدلیکن تو اگر دست نگیری نتوان بود
خورشید وشم دره خود خوان که ازین بیشدر چشم حریفان بحقیری نتوان بود
گیرم به عزیزی رسم از وصل چو یوسفدر هجر تو عمری به اسیری نتوان بود
اهلی سر خدمت مکش از بندگی عشقدر روز جوانی که به پیری نتوان بود