گنج

شمارهٔ ۶۲۷

مستی و گر فرشته ز لعل تو بو برددندان بدین رطب که تو داری فرو برد
در دور چشم مست تو ایشوخ، شیخ شهرگردن نهاد کز پی رندان سبو برد
چشم تو جادویی است که هاروت را بسحراز جوی تشنه آرد و بازش بجو برد
نام پری ز شوق تو گه گاه می برمکس را چه حد که نام تو ای تندخو برد
پیشت نهاد پنجه خورشید پشت دستبا آنکه حسنش از همه آفاق گو برد
سودی نداشت گریه که بر روی زرد منرنگی نریختی که کس از شستشو برد
چون میرم از غمش بمسیحم چه حاجت استاهلی همین بسم که کسی نام او برد