گنج

شمارهٔ ۶۲۶

دو دیده در ره آن مه که کی سواره در آیدکجا بطالع من هرگز این ستاره بر آید
اگر براه امیدش هزار سال نشینمهزار ساله مرادم بیک نظاره بر آید
وگرچه در دل من دوزخی است زآتش عشقبسوزم و نگذارم که یک شراره بر آید
ز بسکه سینه خراشم ز خار خار فراقشبه ناخنم چو گل از تن هزار پاره بر آید
زمین معرکه پیدا نمی شود ز حریفانمگر که ماه من از گوشه یی سواره بر اید
دل رقیب ندارد فروغ نور محبتچگونه آتش موسی ز سنگ خاره بر آید
مترس اهلی از افغان شیخ و یارب صوفیمهل که ناله رند شرابخواره بر آید