شمارهٔ ۶۰۸
رخت که پیر و جوان را بیک نظر سوزدچه آتش است ندانم که خشک و تر سوزد
حدیث ناله من کآتشی جگر سوزستترا بگوش نگیرد مرا جگر سوزد
بوصل اگر قدری مرهم دلم کردیبداغ هجر تو جانم صد آنقدر سوزد
دلا چو سوختی از غم دگر چه می ترسیز هستی تو چه باقی است تا دگر نسوزد
دوای داغ دلم صبر شد چه چاره کنمکه مرهم دلم از داغ بیشتر سوزد
ببال خود که تواند پرید؟ سوی تو شمعکه اول آتش شوق تو بال و پر سوزد
سخن درست بگویم، ستم بود اهلیکه طوطیی چو من از حسرت شکر سوزد