شمارهٔ ۵۸۹
نقد دلم چو غنچه به مستی ز دست شددست و دلش گشاده شود هرکه مست شد
تسلیم شو که جان به طپیدن نمیبردصیدی که در کمند بلا پای بست شد
تا آتش جمال تو مجلس فروز گشتدیدم که سر بلندی صد شمع پست شد
امید رحم بیشتر از زخم داشتمرحم این زمان چه سود که تیرت ز شست شد
مرد افکن است عشق تو زنهار دست گیرکز پا فتاد اهلی و کارش ز دست شد