گنج

شمارهٔ ۵۸۵

امید وصالت فرح جان حزین بودنومید شد آخر زتو امید نه این بود
با اهل نظر چرخ فلک بر سر کین استامروز چنین نیست که تا بود چنین بود
در عشق تو رسوای جهان شد بملامتگر رند خرابات و گر گوشه نشین بود
تیغ تو مرا بست لب از شکر و شکایتوز درد سر ما همه مقصود همین بود
در زیر زمین کار شهیدان محبتزاریست همان گونه که در روی زمین بود
المنه لله که کس از راز من و توآگاه نشد گر همه جبریل امین بود
محروم شد از صید وصالت دل اهلیمسکین چکند چشم حسودش بکمین بود