شمارهٔ ۵۸۴
از دیده رفت و از دل پر خون نمیروددر دل چنان نشسته که بیرون نمیرود
پندم مده که گر همه عالم کنند سعیسودای لیلی از دل مجنون نمیرود
از آتش فراق دل عالمی بسوختدود دلی عجب که به گردون نمیرود
از آب دیده مدعی ام منع میکندمن عیب خود کنم که چرا خون نمیرود
اهلی، خموش باش که از عشق آن پریکار تو از فسانه و افسون نمیرود