گنج

شمارهٔ ۵۸

هوای دیدنت ای ترک تند خوست مرانگاه کن که هلاک خود آرزوست مرا
من شکسته چنان تلخ کامیی دارمکه آب بی لب تو زهر در گلوست مرا
تنم به خواب عدم رفت و همچنان بینمکه با خیال لبت دل به گفتگوست مرا
از آن شبی که چو گل در کنار من بودیهنوز خرقه صد پاره مشکبو‌ست مرا
کنون که برق فراقم چو نخل بادیه سوختچه وقت سبزه و گشت کنار جوست مرا
جگر کبابم و مخمور و تشنه لب امشبدل پیاله ندارم سر سبوست مرا
چنان فرو شده ام در خیال او اهلیکه وصل دوست نماید خیال دوست مرا