گنج

شمارهٔ ۵۷

ای بی‌تو از خون بسته گل مژگان من بر خارهاخار است دور از روی تو در چشم من گلزارها
هرچند کز آب بقا باشد خضر دور از فنابیند شهیدان تو را میرد ز حسرت بارها
خوش پای داری آنچنان کز دیدن آن ناتوانسازند چون صورت بتان جا بر سر دیوارها
تا حال جان از شیونم دانی یکایک ای صنمقانون صفت دارد تنم از رشته جان تارها
کار تو ناز و دلبری کار دل ما خون‌خوریماییم و عشقت ای پری داریم با هم کارها
زخم تو دارم متصل در سینه ای پیمان‌گسلمن چون زیم آزرده‌دل با این همه آزارها
اهلی ز شوق گل‌رخان چون گل بود آشفته‌جانگل در چمن جامه‌دران او در سر بازارها