شمارهٔ ۵۴۷
گویند شب جمعه مخور می که غم آرداین هیچ تعلق به شب جمعه ندارد
آبی اگر از می به رخ کار نیارماز خاک تنم لشکر غم گرد برآرد
کار دل ما راست شد از زلف کج دوستآن کار مبادا که خدا راست نیارد
بحر اینهمه طوفان نکند همچو تو ای چشمابر اینهمه مانند تو سیلاب ندارد
کار همه اهلی چو زر از دولت او شدمن آن مس قلبم که به هیچم نشمارد