گنج

شمارهٔ ۵۴۲

عجب که شمع شبی در سرای من سوزدمن آن نیم که کسی از برای من سوزد
مجال خواب چو شمعم بهیچ پهلو نیستز بسکه داغ تو سر تا بپای من سوزد
چنین که آتش آهم زبانه زد ترسمکه آه من دگری را بجای من سوزد
اگر فرو نخورم ناله در جگر بیم استکه همدمان مرا ناله های من سوزد
شرار سینه نه تنها بلای من اهلی استکه هرکه مینگرم در بلای من سوزد