شمارهٔ ۵۳۶
مرا حیات ابد از لبت هوس باشدکه می گر آب حیات است یک نفس باشد
بزیر تیغ تو ای شوخ در صف عشاقکسی که پیش نیامد همیشه پس باشد
تو آفتابی و با ذره کی شوی نزدیکمرا ز دور همین دیدن تو بس باشد
دلم به سینه صد چاک بی تو محزون استحزین بود دل مرغی که در قفس باشد
ببخش ساقی اگر جرعه یی دهد دستتکه غایت کرم است آنچه دسترس باشد
بغیر پیر مغان از که التماس کنمکه بی طلب ندهد آنچه ملتمس باشد
بکوی دوست ز طوفان گریه اهلیکسی نماند و گر ماند تا چه کس باشد