گنج

شمارهٔ ۵۲۳

دل از غم زار و یارش صحبت اغیار می‌بایدهلاک جان عاشق را همین در کار می‌باید
به لاف عاشقی نتوان ز خیل عشقبازان شدجگر پرخون و دل پُردرد و دل افگار می‌باید
به اندک عشوهٔ لطفی که از یاری کسی خواهدتحمل بر جفای دشمنش بسیار می‌باید
بدان کان نمک یعقوب یوسف را کند همسردریغا دیدهٔ بینا درین بازار می‌باید
بهشت و کوثر و غلمان ترا ارزانی ای زاهدسخن از یار گو با ما که ما را یار می‌باید
چه سود از این که می‌گویم فدایت باد جان منبه گفتن راست ناید کار را کردار می‌باید
سر کوی تو گلزاری‌ست ای سرو از گل‌اندامانچو اهلی عندلیبی هم در این گلزار می‌باید