شمارهٔ ۵۱۶
دلم از شوق او مصحف چو بهر فال بگشایدبرویم مژده وصلش در اقبال بگشاید
چو مجنون گر نه مشتی استخوان گردم ز هجرانشهمای وصل او کی بر سر من بال بگشاید
چه جای آنکه عاشق را شکایت باشد از محنتکه عاشق نیست گر لب هم بشرح حال بگشاید
دلم از بند و جان از آتشم گاهی برون آیدکه ترک مست من بند قبای آل بگشاید
گشاد از بخت اگر خواهی مروزین آستان اهلیتحمل کن که گر نگشود پار امسال مگشاید