گنج

شمارهٔ ۵۰۲

چو دل بوصل نهم جور یار نگذاردچو یار رحم کند روزگار نگذارد
کنار من فلک از گریه خون کند جیحونکه آرزوی دلم در کنار نگذارد
تو غنچه لب چو شکفتی ز دست من رفتیچو گل شکفت کس اورا بخار نگذارد
سموم هجر تو خواهم که تشنه لب میرممگر برحمت خود کردگار نگذارد
به بیقراری اهلی رقیب کرد قرارولی فلک همه بر یک قرار نگذارد