شمارهٔ ۴۹۶
آه گر می ز غمت عاشق غمناک نزدکه ز سوزش دگری جامه بتن چاک نزد
پر گرانجان مشو ایخواجه که روح الله همتا سبکروح نشد پای بر افلاک نزد
کشته صید گه عشق سرافراز نشدتا سرش دست بر آن حلقه فتراک نزد
کس چراغی شب غم بر ره مجنون ننهادتا ز سوز دل خود شعله بخاشاک نزد
بی تو اهلی چو بسر خاک کند نیست عجبعجب آنست که بر دیده چرا خاک نزد