گنج

شمارهٔ ۴۹۰

هرکه چون باد از سر کوی تو بیرون می‌رودکس نمی‌داند که از آشفتگی چون می‌رود
پای رفتن نیست عاشق را کزین در بگذردمی‌فشاند سیل اشک از چشم و در خون می‌رود
پیش لیلی گر رود از چشم مجنون خون چه شدآه از آن ساعت که او از چشم مجنون می‌رود
جان نکو بیرون کن از تن تا درآیم در دلتچون تویی ای جان من از خویش بیرون می‌رود
خون من دامان گردون چون شفق خواهد گرفتبس که خون دل ز چشم از جور گردون می‌رود
چرخ اگر بدمهر شد کس را نکرد از مهر منعبر من از جور فلک ظلم تو افزون می‌رود
گر به افسون چارهٔ بیچارگان سازد حکیمکور مادرزاد اهلی کی به افسون می‌رود