گنج

شمارهٔ ۴۷۳

از گرد راه دل بامید تو شاد بودکایی مگر سوار دریغا که باد بود
مردم چو قصد پرسش من کردی ای طبیبقصد تو خود هلاک من نا مراد بود
نگشود از ابروی تو دلم گرچه زان کمانچشم امید منتظر صد گشاد بود
ساقی من آن نیم که تو جامی مگر دهیاین جرعه شراب ز یاران زیاد بود
اهلی کجا و یاد وصال تو از کجااین بس بود که در خیال تو آمد بیاد بود