شمارهٔ ۴۶۹
زلف یار از دست رفت و دل ازو دیوانه ماندمشک رفت از خانه اما بوی او در خانه ماند
خانه ناموس کندم از پی گنج مرادآن نیامد عاقبت در دست و این ویرانه ماند
شمع چندان سر کشید از ناز کز برق فناخود نماند و داغ حسرت بر دل پروانه ماند
ساغر عشرت شکست و هر کسی راهی گرفتعاشق افتاده دل در گوشه میخانه ماند
گرچه آن شوخ پریوش را نماند آن حسن و نازاهلی سرگشته باری از غمش دیوانه ماند