گنج

شمارهٔ ۴۵۴

گر قسمن ما شد ز ازل غم چه توان کرد؟وین دردی غم گر نرسد هم چه توان کرد؟
گفتی که بپرداز دل از دردم و خوش باشچون درد تو از دل نشود کم چه توان کرد؟
از دوستیت دشمن من شد همه عالمایدوست بگو با همه عالم چه توان کرد؟
زخمی که زدی بر جگر ریش من از هجرچون چاره هلاک است به مرهم چه توان کرد؟
زاهد ز کف دوست ننوشید می خلدحیوان صفتی گر نشد آدم چه توان کرد؟
گیرم که پریشانی ایام شود جمعبا فتنه آن کاکل پرخم چه توان کرد؟
وصف لب خاموش تو اهلی چه بگویدجایی که مسیحا نزند دم چه توان کرد؟