گنج

شمارهٔ ۴۴۴

یار شد مست و دل ما بفغان باز آوردگریه بد مستی ماهم بمیان باز آورد
عاقبت بخت سیاه ستم پیشه چنان کرد که یارجرم بخشیده مارا بزبان باز آورد
آنچنان زد ره عقل و دل و دین شاهد میکه بصد سال ریاضت نتوان باز آورد
رخت بستم ز درش تا ندرد جامه صبرآخرم نعره زنان جامه دران باز آورد
ای بسا آهوی آزاد که در قید دلشهوس دیدن آن دست و کمان باز آورد
هرکه یک جرعه کشید از می لعل لب اوآب حسرت چو صراحی بدهان باز آورد
اهلی گمشده در فکر دهانش صد باراز جهان رفت و خیالش بجهان باز آورد