شمارهٔ ۴۳۳
گاهم دو آهوی تو سگ خویش خواندهاندگاهم به سنگ تفرقه از پیش راندهاند
ما دل نمیبریم که شاهان چو باز خودکس را نراندهاند که بازش نخواندهاند
ما را چو چشم خویش حریفان بیوفامخمور و ناتوان به کناری نشاندهاند
تا دادهاند جرعهٔ جامی ز لعل خویشخوبانِ عشوهساز به جانم رساندهاند
آن را که دادهاند بتان نوشلعل خوداز زهر چشم چاشنیی هم چشاندهاند
اهلی به درد بیدلی و بیکسی بسازدرمان طلب نکن که طبیبان نخواندهاند