شمارهٔ ۴۳۰
سوز حدیث شمع زبان را خبر نکردحرف سر زبان بدل کی اثر نکرد
غوغای رستخیز برآید ز عاشقانآن مست نازنین چه سر از خواب بر نکرد
طوبی که سرفرازی باغ بهشت یافتهرگز ز شرم قامت او سربدر نکرد
کردم طمع بجرعه جامش قضا نهشتآه از قضا که رحم بما آنقدر نکرد
زان آفتاب حسن مه بخت نو نشدتاسوی من بگوشه چشمی نظر نکرد
عیبش مکن حسود اگر از رشک ما بمرددر عمر خویش بهتر از این یک هنر نکرد
هرگز نکرد سوی من آن عشوه گر نگاهکز عشوه رخنه دگرم در جگر نکرد
اهلی نظر نسبت به تیغ از جمال دوستاین شوخ دیده بین که ز کشتن حذر نکرد