شمارهٔ ۴۲۸
چشم ز گریه خانه مردم پر آب کردطوفان اشک من همه عالم خراب کرد
گفتی لب مراست بدلها حق نمکحقا که این نمک جگر من کباب کرد
ز امید می ز لعل تو مردیم در خماربا ما شراب لعل تو کار سراب کرد
وصلت نصیب مردم بیدار شد ز بختمارا بعشوه نرگس مستت بخواب کرد
حسنت چراغ دیده و دل هر دو بر فروختکاری که کرد حسن تو کی آفتاب کرد
اهلی رضای دوست پسندد ز کام خوداز هرچه خوانده است همین انتخاب کرد