گنج

شمارهٔ ۴۲۱

خوبان که همچو شمع ز نور آفریده‌اندسر تا قدم چراغ دل و نور دیده‌اند
آن طرفه آهویان که به مجنون‌وَشان خوشنداین طرفه است کز من مجنون رمیده‌اند
در صید دل کبوتر مستند مهوشانکز برج دل‌فریبی و شوخی پریده‌اند
چون من به خون خود نشوم غرقه از بتانکز من به تیغ کم‌محلی دل بریده‌اند
آسوده نیستم دمی از سوختن چو شمعگویی برای سوختنم آفریده‌اند
هرگز کجا بشریت کوثر شوند خوشتلخی‌کشان که زهر جدایی چشیده‌اند
اهلی چو مرغ بسمل از آن می‌تپد به خاکمردان چه جای خاک که در خون تپیده‌اند